![]() |
![]() |
|
| چرا که عاشقان حتی در میان دوستان خویش غریبند,چه برسد به دشمنانشان |
|
داشتم قدم میزدم و بر میگشتم منزل و فکر می کردم.
اگه یه نفر بهم یه هدیه میداد چی کار میکردم؟ اگه یه نفر توی یه کاری کمکم میکرد و یا برام کاری رو انجام میداد، تو اولین قذم بابت اون کار ازش تشکر می کردم و تلاش می کردم یه جورایی کارش و جبران کنم. اگه عملا جبران نکنم نمی تونم امیدوار باشم که دفعه بعد کمکم کنه. چه برسه به اینکه حتی زبونی هم حرفی نزنم.یعنی گفتن یه مرسیه خشک و خالی حداقل ترین کار ممکنه ! و اگه اینکار و انجام ندم یه جورایی اهانت به اون فرد به حساب می آد، از دفعه دیگم امید به کمکش ندارم. داشتم قدم بر میداشتم و با خودم فکر می کردم که آیا برا همه سلولام از خدا تشکر کردم؟ آیا در قبال هر سلولم یه بار گفتم خدایا مرسی؟! داشتم حساب می کردم هر لحظه که قدم ور می دارم و راه میرم ،هر حس خوبی که به من دست میده ،کسایی که دوستشون دارم و ............. همرو خدا بهم میده ! وایسادم اگه هر لحظه که قدم ور میدارم می گفتم خدایا شکرت اگه تا هر وقت نفس میکشم میگفتم خدایا شکرت اگه . . . فقط زبونن تشکر از کسی میکردم که همه چیزمه! و من و ببخش ای (...) (من میگم عشق) که حتی زبانن جاهل و ناتوان در شکرو سپاس تو ام .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فكر می كردم نمی توانم بروم او را ببینم . از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا كرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یك شب برای عیادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان اَمَل به من داد، گفت هدیه است. آن وقت توجهی نكردم، اما شب در تنهایی، همان طور كه داشتم می نوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه كه همه شان زیبایند، اما اسم و امضایی پای آن ها نبود. یكی از نقاشی ها زمینه ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع كوچكی می سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت خیلی كوچك بود. زیر این نقاشی به عربیِِ جمله ی شاعرانه ای ، نوشته شده بود : «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان می دهم و كسی كه به دنبال نور است این نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسی كه به دنبال نور است، كسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه كردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمی دانستم كی این را كشیده. بالأخره یك روز همراه یكی از دوستانم كه قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی كردند به آقایی و گفتند ایشان دكتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم، فكر می كردم كسی كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد، حتی می ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر كرد. دوستم مرا معرفی كرد و مصطفی با تواضع خاص گفت«شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زودتر از این ها منتظرتان بودم.» مثل آدمی كه مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف می زد، عجیب بود، به دوستم گفتم «مطمئنی دكتر چمران این است؟» مطمئن بود. مصطفی تقویمی آورد مثل همان كه چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه كردم و گفتم «من این را دیده ام.» مصطفی گفت «همه تابلوها را دیدید؟ از كدام بیشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خیلی مرا متأثر كرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاكید پرسید «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گریه كردم، اشكم ریخت. گفتم «نمی دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمی كردم كسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.» مصطفی گفت «من هم فكر نمی كردم یك دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درك كند.» پرسیدم « این را كی كشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.» مصطفی گفت «من.» بیشتر از لحظه ای كه چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب كردم «شما! شما كشیده اید؟» مصطفی گفت «بله من كشیده ام» گفتم «شما كه در جنگ و خون زندگی می كنید، مگر می شود؟ فكر نمی كنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.» بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع كرد به خواندن نوشته های من. گفت«هر چه نوشته اید خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز كرده ام.» و اشك هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود. ***
... بی هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلك داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود كه سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می گذشت كه دوستش مسأله را پیش كشید«غاده! در ازدواج تو یك چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این كوتاه است... مثل این كه می خواستی یك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردی؟» غاده یادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتی دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفی كچل نیست. تو اشتباه می كنی.» دوستش فكر می كرد غاده دیوانه شده است كه تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین كه رسید خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع كرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می خندی؟» و غاده كه چشم هایش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفی، تو كچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع كرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف كرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چه كار كردید كه غاده شما را ندید؟» |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
داشتم با یکی از دوستان دوران دانشجوییم حرف می زدم یاده یه بحث جالب افتادم، گفتم بنویسم شمام نظر بدین. اسم بحث این بود -همسرت از مریخ نمی آید-!!!! همسرت از مریخ نمی آید زمان دانشجویی-اونم تو شهرستان- از اونجایی که معمولا وقت فراقت زیاد داری، یه فرصت عالیه که با بچه ها بشینی و با بحث و گفتگو "گفتمان کلامی و یا مشت و لگد و ..." به شکل گیری،اصلاح و پخته کردن تفکرات و بپردازی. ما یه خونه داشتیم که توش سلطنت طلب بود-کمونیست بود-استشهادی بود-عاشق چگوارا بود-عاشق شهید همت بود-موتلفه ای بود -دختر باز بود-نماز خون بود و ... ولی اکثر این آدما یه وجه مشترک داشتن،و همین وجه مشترک باعث شده بود همه کنار هم و با هم متحد باشند- اکثرا آزاده بودن! یه بحثی که اونجا شکل گرفت این بود: آیا شما به عنوان یه مرد پذیرای این هستی که همسر آیندت با مردی به غیر از خودت رابطه داشته باشه و یا با یاده مرد دیگه ای کنارت باشه؟ آیا شما به عنوان یه زن پذیرای این هستی که همسر آیندت با زنی به غیر از خودت رابطه داشته باشه و یا با یاده یکی دیگه زندگی کنی؟ بخش برادران یه شب یکی از بچه ها به اون یکی گفت فلانی،فردا زن بگیری بفهمی زنت با یکی قدیم رابطه دشته(شما اونجور که دوست دارین ترجمه کنین همه ساکت شدن-بو جنگ میومد! گفت: شوخی نمی کنم -جدن، فکرشم نمی تونی تحمل کنی - چه برسه به واقعیتش! تو با چنتا دختر رابطه داری؟تا حالا فکر کردی اینا بدن ازدواج می کنن،یه مرد از این سرزمین باهاشون قراره ازدواج کنه،یه روزی می خوان مادرشن! فلانی گفت:ول کن گفت: نه جددا-خودمونیم/تو قرآن این وعده خداست، وعده خدا نزدیکه و ایمان دارم وعده خدا حتمییه! اینجا دیگه آمپر چنتا چسبیده بود/هیچکس حرفی نمیزد/ما وسط انبار باروت بودیم با یه کبریت روشن!!! گفت: تا حالا فکر کردی همه این ماجراها برا دختر خودتم اتفاق میو فته! این جرقه ای بود جهت یک جنگ واقعی(که با همه خشونتش همه عاشقش بودیم بخش خواهران دخترا همیشه دوست دارن، یه مرد وفادار -عاشق - پر تلاش - مهربون و ... گیرشون بیاد و همیشه و تا آخر عمر عاشقشون باشه. (البته به مرور زمان به دلیل فقدان این نمونه کمیاب-ما بهش میگیم یوزپلنگ نادر و کمیاب- )به موارد دیگه دلها گرایش پیدا می کنه و بعضی وقتا یادشون میره بچگی چه دنیایه قشنگی رو ساخته بودن! در این میان آدمهایی پیدا میشن که ما جامه عشق و بتنشون می کنیم، شاید همه شرایط و نداشته باشن، ولی به دل نشسته دیگه بابا جان!!! -آیا شما عشق دوستتون و می دزدین؟!!! -آیا می پذیرین دوستتون عشقتون و بدزده؟ -اگر به شما بگن یه دختری باعث شده، مرد یه زندگی به زنش تمایل نداشته باشه!(البته از خریتش) و عملا باعث نا بودیه اون زندگی بشه،میگین باهاش چی کار کنیم؟ من قبول دارم خیلی از مردا به بادی بندن و خودشون منتظر یه اشارن- ولی یه حقیقت و من بهت میگم همکارم و دوستم بعد از ۲۰ سال از آلمان اومد ایران-یه خانم که مدل لباس بود تو آلمان(مطمئن باش مدل لباس اسلامی اونجا نبود گفتم نه بابا! برا چی؟ گفت لباس پوشیدنشون-آرایششون،اینا ماله نایت کلاب-من که اونجا مدلم بیرون اینجوری نمیگردم. اونجا طراحها پول میگیرن این طراحیارو میکنن برا تحریک مردا و ...............(توضیحاتی داد که دیگه شمام بخواین من روم نمیشه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط بنده خدا |
|
ای علی؛ هميشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت، و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثيه میخوانم! ای علی من آمدهام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگوارتر از آنی که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی..... ای علی گفتی که هرکس گفتنیهايی دارد - و شخصيت هر انسانی به اندازه ناگفتنیهای اوست. و من اضافه میکنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی ديگر به اندازه ناگفتنیهای است که میتوانم با او در ميان بگذارم - و از این ناگفتنیها که میخواستم بازگو کنم، بی نهايت داشتم.............. ای علی من دردمندم، دل شکستهام، زير کوهی عظيم از ظلم و ستم کوفته و پژمرده شدهام، ديگر صبر و تحملم به پايان رسيده است. خواستم از فرصت محالی که بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی بياسايم، عقدههای باز نشدنی را باز کنم، ناگفتنیهای فراوان را که همچون دريا بر قلبم موج میزند با تو بگويم، عقل را به عقلان واگذارم، زمام اختيار را بدست دل بسپارم، و آنچه را که بر قلب مجروح و شکستهام میگذرد، بدون ترس و شرم بازگو کنم، میخواستم که بر بالهای خيال تو بنشينم و تا وادی نيستی پيش برانم و از درد هستی بياسايم، خوش داشتم که وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم، و تو، نی وجودم، سرود عشق، و آوای تنهايی، و آواز بيابان و موسيقی آسمان بشنوی. میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشايم، و تو اکثير صفت غمهای کثيف را بر به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را تسکين بخشی. میخواستم که پردههای جديدی از ظلم و ستم را که به شيعيان علی و حسين میگذرد به تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسه بازیهای کثيفی را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم. . . .
ای علی؛ شايد تعجب کنی اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ "بنت جبيل" رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم "تل مسعود" در ميان جنگندگان "امل" گذراندم فقط يک کتاب با خودم بردم و آن کوير تو بود. کويری که يک عالم معنی و غنا داشت، و مرا به آسمان ها میبرد و به ازليت و ابديت متصل میکرد، کويری که در آن آوای عدم را میشنيدم، از فشار وجود میآراميدم، به ملکوت آسمان پرواز میکردم و در دنيای تنهايی به درجه وحدت میرسيدم. . . . ای علی؛ تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی، و من ناله درد مندان را از حلقوم تو میشنوم، خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آسای تو میيابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو میبينم که زير تازيانه جالادان فرعون جان میدهندو زير تخته سنگها دفن میشوند، و من صدای خرد شدن استخوانهای نحيف آنها را زير تخته سنگها میشنوم، و ضجه درد مندان و ناله زجر ديدگان دلم را به درد میآورد. . . . ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر مینامند، تو را به تحمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند، و رژیم شاه که نیز که نمیتوانست تو را تحمل کند، و رشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد. . . . قسم به غم که تا روزگاری که دريای غم بر دلم موج میزند، ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی. . . . قسم به ناله درد مندان و آه بينوايان، و اشک يتيمان، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی در جوش و خروش زنجيريان و محرومان حيات داری. منبع: مکتب مبارز «نشريه اتحاديه انجمن های اسلامیدانشجويان در اروپا و انجمن اسلامیدانشجويان در آمريکا و کانادا» شماره 24- زمستان بهار 57/1356- 1398 ه.ق. - 1978 ميلادی
برگرفته از http://www.meisamjonam.blogfa.com/8604.aspx |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
ماجرای خلیج عربی و تحریم گوگل
ماجرای خلیج عربی که روی نقشه گوگل در کنار خلیج فارس نوشته شده را دیگر همه می دانیم.نیازی هم به شرح و تفضیل زیاد نیست.فقط یک نکته کوچک و یک تقاضا.
نکته: می دانید منبع اصلی در آمد گوگل کجاست؟خب شاید واضح باشد که در دنیای مجازی، منبع در آمد هر سایتی، تعداد کلیک های روی آن است. یعنی هرچه سایتی پر مخاطب تر باشد، تعرفه تبلیغاتی که روی آن درج می شود هم بیشتر است.گوگل هم از این قاعده مستثنی نیست.
تقاضا بیایید کاری کنیم که گوگل معنی واژه (وفاق ملی)را درک کند! شاید تقاضای بزرگی باشد که بخواهیم گوگل را تحریم کنیم.گوگل و مخصوصا موتور جستجوی آن، خیلی کار راه انداز است. ولی چند روزی است که خودم چندتا جایگزین را امتحان کردم و تقریبا جواب هم گرفتم. www.yahoo.com همشهری-۳/۲/۱۳۸۷ برام جالب بود-رفتم تو بخش نقشه گوگل تا اونجا چکش کنم،هرچی باشه تحقیق برا پذیرفتن لازم!!! و دیدم پارو از اینم فرا تر گذاشتند!!!
و اگه معنیش رو میخوای میشه یه چیزی مثل این: اینجا از اولش تو تاریخ خلیج عربی بوده و .... خلیج فارس درست نیست و . . . خب ملت با غیرت ایران، در کمال آرامش بگین خداحافظ خلیج فارس! http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html من سایت جمع کردن امضاء رو هم گذاشتم .۱ ملیون امضاء لازم داره!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط بنده خدا |
|
" /> |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
من از شما هیچ چیز نمی خواهم جز اینکه بگویم چشمتان را باز کنید تحقیق کنید بدانید عناصر یهود در این مملکت و در همه ممالک اسلامی فراوانند دست اینها جاسوسها و پول اینها مرتب دارد کار می کند. ازخوارج نهروان نباشید. آخر تاکی ما می خواهیم به نام اسلام علیه اسلام شمشیر بزنیم؟!! اگر ما از این درسها پند نگیریم پس از چه می خواهیم پند بگیریم؟ چرا ما هر سال می آییم جمع می شویم به نام علی مجلس می گیریم؟ چون علی زندگی اش آموزنده است. یکی از نکات آموزنده زندگی علی (ع) همین مبارزه با خوارج است مبارزه با خشکه مقدسی است مبارزه با نفاق است مبارزه با جهالت است.علی شیعه جاهل نمی خواهد علی شیعه ای که حقه بازها و یهودیها و جهودها بیایند شایعه درست کنند بگویند اقبال پاکستانی به امام جعفر صادق تان فحش داده بعد مثل برق در میان مردم ساری و جاری بشود که اقبال پاکستانی -العیاذ بالله- ناصبی بوده (این مرد مخلص اهل بیت پیغمبر است) و نروند کتابش را باز کنند یا اقلا تاریخش را از سفارت پاکستان یا جای دیگر بپرسند چنین شیعه ای علی (ع) نمی خواهد و از او بیزار است. چشمهایتان را باز کنید گوشهایتان را باز کنید هر حرفی را می شنوید فورا نگویید ((می گویند چنین)). آخر این ((می گویند))ها ریشه هایش یک جای خطرناک است. تحقیق کنید بعد از تحقیق هرچه که می خواهید بینکم و بین الله بگویید اما بی تحقیق حرفی را نزنید.
سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) صفحه 44 به نقل از سایت نسیم مطهر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد تحصیلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1. اخلاق به عنوان اصل پايه
2. وحدت
3. مسئوليت پذيري
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.
ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.
اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد:
اتفاقي براي شما نميافتد،
گربه شما نميميرد،
از محل كارتان اخراج نميشويد،
هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود
و مريض هم نخواهيد شد.
و....
اما اگر ميهن خود را دوست داريد،
اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و عمل كنند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
این کاریکاتور رو یه مجله امریکایی به نام Columbus Dispatch چاپ کرده!!!توضیح بیشتری نمیدم همه چیز گویا هست!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط بنده خدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
جام جهانی یا خواب جهانی ؟ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|